
|
تاريخ خبر: گفت و گوي محمد صادقي با دکتر علي فردوسيبه مناسبت انتشار قديميترين نسخه از غزلهاي حافظ حافظ، حافظ و نگهدارندهي ماست...
محمد صادقي
![]() |
|
دکتر علي فردوسي سالها در دانشگاههاي معتبر جهان (پنسيلوانيا، برکلي، توکيو و...) به کارهاي آموزشي و پژوهشي مشغول بوده و ميباشد وي هنگام کارهاي پژوهشي خويش به نسخهيي قديمي از غزلهاي حافظ در کتابخانه بادليان دانشگاه آکسفورد دست يافته است و کار تصحيح آن را نيز انجام داده که به زودي اين کتاب منتشر خواهد شد. آنچه پيش رو داريد، گفتوگويي ست که همكارمان محمد صادقي با پژوهشگر ارجمند دکتر فردوسي ترتيب داده است. محمد صادقي-ms_fall80@ yahoo.com محمد صادقي: آقاي دکتر فردوسي در ابتدا درباره فعاليتهاي علمي و فرهنگي خودتان توضيحي بفرماييد. دكتر علي فردوسي: پيش از اين که به پرسشهايتان جواب بدهم، اجازه بدهيد ضمن تقديم سلام به خوانندگان عزيز، از شما هم تشکّر کنم که اين فرصت مکالمه را در اختيار ما قرار ميدهيد. حقيقتاش صحبت کردن از خود دشوارترين کارها است، هم در ادبيّات به طور اعم، و هم در اين مصاحبه که من مايلم هرچه زودتر بپردازد به حافظ، به شعرش و به جايگاهش در اين مسير يا، بهتر است بگويم، پروژهي تاريخي مشترکي که اسمش ادبيّات فارسي است. پاسخ به اين پرسش دشوارتر هم ميشود وقتي که شخص، مثل من، کارنامهي هيجانانگيزي هم نداشته باشد که شنونده را سرگرم کند. معهذا نميشود از فرماني که در اين گونه پرسشها است سرپيچيد. من دکترايم را در سال 1985 در رشتهي جامعهشناسي از دانشگاه پنسيلوانيا گرفتهام. از همان زماني که داشتم روي رسالهي دکتريم کار ميکردم شروع به تدريس در دانشگاههاي مختلف کردم. هميشه از وقتي کهيادم ميآيد دلم ميخواست که معلّم باشم، شايد براي اين که اين يک سنّت شغلي خانوادگي شده است براي ما، شايد هم به خاطر معلّمهاي بزرگي که در زندگي سعادت شاگرديشان نصيبم شده است، از آقاي سيمياري گرفته، تا آقاي دادفرنيا، تا دکتر کاتوزيان، تا دکتر محامدي. در اين تقريباً ربع قرني که از زمان گرفتن دکترايم ميگذرد در زندگي گاهي مجبور به امرار معاش از طريق شغلهاي ديگر هم شدهام، امّا هميشه به معلّمي برگشتهام و اين کار را امانت خودم تلقّي کردهام. همه کارهايم، همهي آمالم، دور و بر معلّمي ميچرخد. حرف تازهاي براي معلّمها نميزنم وقتي ميگويم که کار معلّم شبانه روز نميشناسد. حالا هم استاد و مدير گروه تاريخ و علوم سياسي دانشگاهي هستم در شمال کاليفرنيا، جنوب سانفرانسيسکو، به نام نتردام دو نامور. تخصصي در باب ايرانشناسي ندارم، و به جز چند سالي که در ژاپن در دانشگاه مطالعات خارجي کار ميکردم، درسهايم بيشتر مربوط به مسائل تئوريک ميشود يا تاريخ و جامعهشناسي غرب، به خصوص ايالات متّحده آمريکا. در کنار اين کار تدريس، امّا، ايران، يا بهتر است بگوئيم، خيال و دغدغهي ايران مرا هميشه و بيوقفه دنبال کرده است. در همان سالهاي حدود 1985 مقالهاي نوشتم با عنوان «دور از تو نيست انديشهام» که هم به فارسي در مجلّهي «بررسي کتاب» چاپ شده، و هم چند سال بعد به انگليسي، پس از گزينش در مجلّهي معروف دانشگاهي «ليتراري رويوو»، که در آن بر مبناي کتاب خاطرات حاج سيّاح کوشيدهام تا ته و توي اين ابتلاي به ايران را دربيآورم. چون راستش چيزي که تجربهي مهاجرت، وقتي ايرانيها را با مهاجران سرزمينهاي ديگر مقايسه ميکنم، به من ياد داده است اين است که ادّعاي ايران بر ما ادّعاي خاصّي است، يعني ما به ايران مبتلائيم، و نه اين که فقط هويّت ايراني داريم به حکم يک شناسنامه. يعني ايران بيش از اين که معشوق ما باشد ابتلاي ما است؛ و من اين را بدون هيچگونه بار منفي ميگويم. خب، اين ابتلا موجب شده است که در کنار کارهايم به عنوان يک معلّم، هر وقت فرصتي پيش آمده مطلبي هم در باب ايران بنويسم، که بيشترش را چاپ نکردهام. بيشتر مطالبي که در نشريّات دانشگاهي چاپ کردهام يا در کنفرانسها خواندهام به دو سه موضوع اصلي برميگردد ـ ـ يکي حافظ و زمانهاش و رابطهاش با زمانهي ما؛ يکي حاج سيّاح و ديالکتيک وارستگي و تعلّق در متن بيداري نوين ملّي آن هم در کمرکش فرآيند جهاني شدن، يکي هم صادق چوبک و پرسمان خدا و فرآيند اين ـ جهاني شدن و بازگشت طبيعت به مرکز زيستجهان ايراني؛ و هر سه هم به دليلهائي کاملاً شخصي، يعني صرفاً به اين دليل که اينها پرسمانهائي هستند که من ايراني بناگزير به ميان آنها پرت شدهام. بيشتر اينها در خارج از کشور چاپ شدهاند. به صورت پراکنده هم مطلبهائي هم در باب ادبيّات معاصر فارسي نوشتهام که برخيشان در مجلّههاي ايران، از جمله آدينه و کلک، چاپ شدهاند. تعداد اين مقالهها خيلي زياد است، و من آرزو دارم کهيکي از اين روزها، آنها را در ايران چاپ کنم. جوهر مشترک اين نوشتهها يک نوع بينش جامعهشناسي است که بدهکاري زيادي به تبارشناسي ميشل فوُکو دارد. در تمام اينها، البتّه به زعم خودم، کوشيدهام که ادبّيات فارسي را از باتلاق خوانشهائي که عصر انکشافگريشان سپري شده، و ديگر حرف تازهاي براي زدن ندارند، يعني نميتوانند متن را به فراپيشآوردن حرف تازهاي راضي کنند، خلاصه کنم. اميدوارم با اين نفس درازي در باب کار و زندگيام حوصلهتان را سر نبرده باشم. صادقي: خواهش ميکنم... انتشار کتاب غزلهاي حافظ، قديميترين نسخه غزلهاي حافظ که با کوشش جنابعالي فراهم آمده است، مورد توجه بسياري از دوستداران فرهنگ و ادبيات ايران قرار گرفته است. ميدانم که اين نسخه را در کتابخانه بادليان دانشگاه آکسفورد يافتهايد، اگر ممکن است درباره چگونگي دست يابي به اين نسخه و کارهايي که درباره آن انجام دادهايد، صحبتي بکنيد. دكتر فردوسي: بارها گفتهام، و اصلاً هم از تکرار آن خسته نميشوم، که ماجراي کشف دستنوشتهي شامل غزلهاي حافظ چيزي نبود جز يک تصادف. اين درست است که من از همان سال 1985 که در دانشگاه برکلي شروع به کار کردم، و آن کلاسهاي بياد ماندني «از نيچه تا حافظ» را با دانشجويان دلتنگِ وطن ايراني راه انداختيم، چشمهايم را به سمتي چرخانده بودم که اين دستنوشته در راستاي آن بود، امّا هنگامي که به دستنوشته برخوردم مسير آگاهانه و روشمندي را طي نميکردم. در فرصت کوتاه و گذرائي، که به يمن يک کنفرانس علمي که در اکسفورد برگزار ميشد، پيش آمده بود به شتاب به کتابخانهي بادليان رفتم تا در يکي ـ دوساعتي که داشتم نگاه ارزيابنده اي به يکي ـ دو تا دستنوشته که از پيش نشان کرده بودم بيندازم. يکي از آنها همين دستنوشتهاي بود که شامل غزلهاي حافظ ميشد. در کاتالوگ کتابخانه خوانده بودم که در اين دستنوشته، که بياض، يا مجموعهاي، است شامل شعرهاي پراکنده، شعر يا شعرهائي هم از شاه شجاع، شهريار مظفّري، که حافظ با او رابطهي پيچيدهاي داشته است، ثبت شده است. مدّتها است که هرجا نوشتهاي شعري از شاه شجاع پيدا ميکنم ثبت ميکنم، به اين اميد که بتوانم نقش شهرياري را در شعر حافظ بهتر بفهمم، يعني بهتر بفهمم که اين ميثاق شاعر، شهريار و «شهروند»، اين ميثاقي که به نظر من منشور مناسبي به ما ميدهد براي بهتر فهميدن تاريخ ايران، چگونه ميثاقي بود در عهد حافظ (و من دوست دارم اين نامگذاري يک دورهي تاريخي را به نام شاعرش و نه شهريارش). امّا دستنوشته را که باز کردم تا در آن به دنبال شاه شجاع بگردم، بياغراق، از حيرت خشکم زد. نميدانم شايد صدائي هم از حلقومم بيرون زد. با حيرت ديدم که بيشتر شعرهاي اين جُنگ يا مال حافظ است يا مال جلال عضد يزدي. من با شعر جلال عضد خوب آشنا بودم. شاعري است که قدرش به درستي شناخته نشده است. يکي از «امروزي»ترين شاعران ما است، منظورم اين است که حس و زبانش خيلي به زبان و حس ما نزديک است. فکر ميکنم به او کمتوجّهي شده است براي اين که نميشود او را، که رابطهاش با جهان اين چنين تازه و نزديک و ناب است، به راحتي در خوانشِ عرفانزدهي شعر فارسي جاي داد. به هر حال، حافظ و او دو شاعر هم سن و سال، جوان و سرزنده و پر از اميد و آرزو و آرمان بودهاند در دربار شاه شيخ ابواسحاق اينجو. متأسّفانه جلال ظاهراً جوانمرگ شده است، چون بعد از ميانههاي دههي چهل قرن هشتم هجري ديگر خبري از او نيست. اين که نويسندهي بياض، علا مرندي، آمده و شعرهاي حافظ و جلال را کنار هم گذاشته است، ميتواند قرينهاي باشد بر اين که علا، که بعيد نيست سالهائي از عمرش را در شيراز گذرانده و با حافظ آشنائي داشته، خواسته باشد که سندي به وديعه گذاشته باشد براي آيندگان حاکي از دوستي ميان اين دو شاعر؛ که در آن البتّه رهنمودي هم ميتوان يافت براي خوانشي ميان ـ متني، يعني ميان حافظ و جلال، متفاوت با خوانشي مانند خوانشهائي که با گذاشتن حافظ کنار ادبيات عرفاني جنبههاي عرفاني شعر او را، به بهاي کاهش جنبههاي ملموستر آن، برجسته ميکنند. از مطلب دور افتادم. به هر حال،اين کنار هم گذاشتن جلال و حافظ بلافاصله و ناگزير مرا متوجّهيک نکته کرد، همان نکتهاي که مرا ميخکوب کرده بود: اين که ادعيهي بالاي غزلهاي جلال از او به عنوان کسي که از دنيا رفتهياد ميکنند، در حالي که در ستون کناري، بالاي غزلهاي حافظ براي او طول عمر، سلامت، شادکامي و ادامهي فضل آرزو ميکنند. آنجا بود که حس کردم که ممکن است که اين دستنوشته پاسخي باشد به آرزوي ديرينهي حافظپژوهان، يعني يافتن مجموعهي معتنابهي از شعرهاي حافظ ثبت شده در زمان زندگاني شاعر. احتمال هيجانانگيزي بود. تند تند چند نکتهاي در باب دستنوشتهيادداشت کردم. چند ماه بعدش هم نسخهاي از دستنوشته را از کتابخانهي بادليان خريدم. خوشبختانه اين کپي ديجيتال بود و اجازه ميداد که از امکانات نرمافزاري براي بهتر خواندن آن استفاده کرد. بعد از مدّتي پژوهش به اين نتيجه رسيدم که به راستي سعادت کم نظيري نصيب حافظپژوهي شده است. بعد هم به توصيهي آقاي ميرزائي، ناشر کتاب، دادم کاغذ و خط اين دستنوشته توسط کارشناسان بررسي شود. اين بررسيها هم گمان مرا تأييد کردند. ميبينيد کهيافتن نسخه امري بود کاملاً تصادفي کهيک جوري قسمت من شده بود. اگر اجازه بدهيد ميخواهم مطلبي را بگويم که تا حدي عاطفي است. در يکي از مصاحبههائي که در باب اين کتاب داشتيم، مصاحبهگر از من پرسشي کرد که به من اين جسارت را ميدهد که اين مطلب را با شما در ميان بگذارم. او از من پرسيد: «فکر نميکنيد حافظ خودش ميخواسته که اين بخت نصيب شما بشود؟» فکر قشنگي است، گرچه علمي نيست. بگذاريد به هم چشمکي بزنيم و فکر کنيم که حافظ در اين تصادف دست داشته است. صادقي: درباره کار تصحيح متون کهن دو موضوع هميشه در ميان است. يکي اينکه کار دشواري ست و بيترديد کساني که پا به اين عرصه ميگذارند افرادي هستند که با عشق و علاقه کار ميکنند، مطالعه تجربههاي پيشين هم اين را به خوبي نشان ميدهد اما موضوع دوم، همواره نتيجه تصحيح متون کهن به شکلي با مناقشه همراه است و بحث پيرامون آن پس از پايان کار فراوان است. ميخواستم نظر جنابعالي را در اين باره بدانم؟ دكتر فردوسي: حق با شما است، گرچه بايد اصرار کنم که من خودم را واجد صلاحيّت نميدانم که به عنوان يک مصحح متون صحبت کنم. با اين وجود، با توجّه به اين که کمابيش ربع قرني ميشود که سروکارم با دستنوشتهها و آرشيوها است، ميگويم که حق با شما است. اصولاً کار با متنهاي کهنه، با دستنوشتهها، کار دشواري است. دستنوشتهها را، برخلاف کتابهاي چاپي معمولي، نميتوان به راحتي از کتابفروشيها خريد! بايد به کاتالوگهاي ويژه مراجعه کرد؛ از کيسه مايه گذاشت و از اين طرف دنيا رفت به آن طرف دنيا براي ديدنشان. در کتابخانهها هم نحوهي دسترسي به اين متنها با دسترسي به متنهاي چاپي معمولي فرق دارد. خيلي وقتها اين دستنوشتهها، مثل همين دستنوشته که شامل غزلهاي حافظ ميشود، منحصر به فرد هستند. کتابخانهها در اين که آنها را در اختيار مُراجع قرار دهند احتياط ميکنند، و به حق. بعضي از اين نسخهها بسيار گرانبها هستند، بعضي بسيار آسيبپذير. گرفتن کُپي اين دستنوشتهها خودش کاري است که هميشه آسان نيست، و به هر حال هميشه براي يک معلّم با درآمد پائين هزينهي سنگيني است. بنابر اين حق با شما است، آدم بايد تا حد کمابيش آزارطلبانهاي عاشق باشد تا دنبال اين دستنوشتهها تن به سفرهاي دور و دراز بدهد و به اين و آن مراجعه کند. وقتي هم پژوهندهاي پس از طي هفتخواني نسخهاي را پيدا ميکند کار وقتبَر تصحيح آن آغاز ميشود. خواندن آن يک طرف، پيدا کردن اطلاعات در باب مطلبهائي که در متن هست، مثلاً نام افراد، مکانها، آيات، احاديث، و ... روزها وقت ميبرد. هميشه هم به نتيجه نميرسد. کار تطبيق و مقايسه را هم که نپرسيد. دست آخر هم همينطورکه ميگوئيد مصحح بايد خودش را براي کار توضيحي و دفاعي که پس از نشر اثر پيش ميآيد آماده کند. اين را اضافه کنم که، به نظر من، اين مناقشه امري است ضروري و بسيار مثبت؛ در هر صورت مثبت، و مثبتتر اگر با صداقت و حسن نيّت علمي انجام شود، و به انگيزهي خدمت به حقيقت. امّا در برابر اين دشواريها پاداشهائي هم هست، وگرنه اين نيست که پژوهنده آزارطلب نابي است، و در پيگرفتِ کارش، و حقيقت، دنبال لذّت نيست. به واقع چيزي وجود دارد به نام «لذّتهاي متن کهن» که هرکه تجربه کرده باشد حتماً به شما خواهد گفت که از چيزي که رولان بارث از آن به عنوان «لذتهاي متن،» به صورت عام ميگويد، شديدتراست. اين يک رشتهي گدازاني از لذّت است که با هيجان کشف شروع ميشود، با هيجاني که آدم ميداند چقدر منحصربه فرد است، بعدش هم هيجان لمس، بوئيدن، موجودِ حياتمندي است که مثل کتابهاي معمولي زائيدهي ماشين و توليد انبوهي نيست. بعدش هم اين رابطهي عجيبِ فردي است با کاتب، با مؤلف، با يک مسير باريک تاريخي که از اينجا شروع ميشود و ميرود تا يک روز ديگر، يک جاي ديگر، يک متکلّم ديگر. مثل اين که دارم خيلي هيجانزده ميشوم! بهتر است تا در باب احساسات «اينديانا جونزي» چيزي نگفتهام برويم به سراغ پرسش بعدي شما. صادقي: درباره تصحيح نسخه تازه بدست آمده از غزلهاي حافظ نکتهيي وجود دارد که بخواهيد درباره آن صحبت کنيد؟ دكتر فردوسي: يکي دوتا مطلب هست که فکر ميکنم ذکر آنها بيمناسبت نباشد. يکي استفاده از کامپيوتراست، و امکاناتي که نرمافزارها، وقتي نسخه به صورت ديجيتالي دربيآيد، در اختيار مصحح ميگذارند. بار اوّلي بود که من با نسخهي ديجيتالي کار ميکردم. سهولت کار اصلاً با کار بر روي نسخهي ميکروفيشي يا کاغذي قابل مقايسه نيست. مطلب دوّم برميگردد به ديني که من به آقاي ميرزائي دارم و نشر ديبايه. آقاي ميرزائي در مسير به چاپ رساندن اين کتاب نقشي بزرگتر از يک نقش فنّي ايفا کردند. ايشان بودند که تأکيد کردند من حتماً قدمت نسخه را، از طريق بررسي کاغذ و خط آن، انجام بدهم، و تنها به شواهد درونمتني بسنده نکنم. قدمت کاغذ را آقاي کاولين ويکفيلد، کارشناس کتابخانهي بادليان، تأييد کردند. خط را هم به طريق «آزمون کور» تأييد کرديم؛ به اين معنا که من کپي چند صفحه از متن را، بيآن که بگويم از کجا است يا از چه زماني، دادم به برادرم رضا فردوسي، خوشنويس و پژوهندهي تاريخ فنّ خط. او هم پس از بررسي ويژگيهاي نگارشي متن نظر داد که متن بايد متعلّق باشد به اواخر قرن هشتم هجري و احتمالاً در شيراز، که کاملاً شواهد درونمتني را تأييد ميکردند. هم او بود که تشابه و تمايز خط علا را با خط کاتب ديوان سلطان احمد جلاير، که حدود 804 هجري کتابت شده، متذکّر شد. آقاي ميرزائي حـتّي براي به اصطلاح محکمکاري متن را به استادان صائبنظري مثل استاد عزيزم آقاي دکتر شفيعي کدکني، آقاي دکتر سليم نيساري و استاد ايرج افشار نشان دادند. از همهي اين بزرگان متشکّرم. صادقي: در گفت و گويي که قبل از اين با جنابعالي داشتم، فرموديد که غزلهاي حافظ بخشي از مجموعهيي به نام شعر فارسي(an album of Persian poetry) است که شعرهايي از سعدي، جلال الدين يزدي، کمال الدين اسماعيل و... را نيز دربردارد. اکنون، پرسش من اين است، آيا بر اساس اين مجموعه شعري که به تازگي پيدا شده، ميتوان انتظار داشت در آينده از شاعران ديگري که شعرشان در مجموعه هست، کتابي منتشر شود؟ به عبارتي ميخواستم درباره گستره اين مجموعه بيشتر توضيح بدهيد. دكتر فردوسي: در مورد شاعران ديگر بايد بگويم که مطلب تازهاي در اين مجموعه نيست که ما را به سمت درآوردن چاپهاي جديدي از اين شاعران سوق بدهد. بيشتر آنها شاعران سرشناسي هستند که ديوانهايشان قبلاً چاپ شده، و اين جُنگ چيزي ندارد که بر آنها بيفزايد. تنها در مورد جلال عضد است که ممکن است اين ديوان حرف تازهاي داشته باشد، چون ثبت غزلها به زمان حيات او نزديک است. ما يک چاپ غيرانتقادي از ديوان جلال عضد يزدي داريم که به همّت آقاي احمد کرمي درآمده است. امّا جا دارد که ديوان درستي با توجّه به نسخههاي کهن از جلال عضد چاپ بشود، به خصوص که، همانطور که پيشتر گفتم، رابطهي ويژهاي ميان او و حافظ وجود دارد. من مقالهي چاپ نشدهاي دارم، يا بهتر است بگويم يادداشتهائي، در باب جواني حافظ و حال و هواي دربار شاه شيخ ابواسحاق، که بدون دخالت دادن شعرهاي جلال نميتوانستم بنويسم. ببينيد ما يک شاعر بزرگ داريم به نام حافظ که دربارهي او چيز زيادي نميدانيم. اين به ما اجازه ميدهد، ما را در واقع موظّف ميکند، که نسبت به هرچه به گونهاي به او ربط پيدا ميکند حسّاس باشيم و آن را مورد حدّاکثر موشکافي قرار دهيم. رابطهي احتمالي جلال و حافظ بايد ما را وادار کند که جلال را بهتر بشناسيم. من براي بار اوّل مطلبهائي در باب جلال در مقدّمه کتاب آوردهام و اميدوارم که آن را بسط بدهم و به صورت مقالهي مستقلّي دربيآورم. صادقي: به نظر ميرسد با وجود تلاشهاي ارزشمندي که براي يافتن متون کهن، شناسايي نسخههاي قديمي و ناشناخته و... انجام شده و پژوهشهايي که درباره فرهنگ، تاريخ و ادبيات کهنسال ايران شکل گرفته و ميگيرد، ما به کار بيشتري در اين زمينه نيازمند هستيم. ميدانم اين موضوع دغدغه جنابعالي نيز هست و کوششي که به تازگي داشتيد نشان ميدهد در جستجوي ناشناختهها و شناسايي دستاوردها و داشتههاي فرهنگ و تمدن ايران هستيد و ميبينم آنچه جنابعالي را در اين مسير قرار داده چيزي جز حديث خوش عشق نيست، عشق به دانستن، عشق به آموختن و عشق به آموزاندن. اما فکر ميکنيد چگونه و با چه راهکارهايي مسير اين جستجوها و پژوهشها هموارتر ميشود؟ دكتر فردوسي: به اين پرسش ميشود در دو سطح جواب داد. يکي سطحي عام: اين که بايد شرايط تحقيق را تأمين کرد و گسترش داد، منظورم زيرساخت پژوهشي و علمي کشور است. بيشتر مشکلها برميگردند به ضعف، گسستها، و ناهمواريهاي اين زيرساخت. در اين زمينه، بايد از همين اکنون آينده نگر بود و با توجّه به وسعت ايران، و پراکندگي علاقه مندان به پژوهش در باب ايران در جهان، تا حدّ ممکن به سمت ديجيتالي کردن زيرساخت پژوهشي کشور پيش رفت. اين امري است کلّي. به صورت مشخّصتر، فکر ميکنم بايد نيرو گذاشت و نسخههاي خطّي را پيدا کرد، جمعآوري کرد، ديجيتالي کرد تا ما بتوانيم فرصت بيشتري داشته باشيم تا به کار دشوارتر، امّا پربارترِ شناختِ تاريخمان، شناختِ خودمان، بپردازيم. صادقي: شايد مهمترين پرسشي که در مواجه شدن با آثار و انديشههاي قديم پديد ميآيد اين باشد که اين آموزهها و انديشهها چه حرفي براي دنياي امروز (دنياي مدرن) دارند؟ دكتر فردوسي: از شما بسيار سپاسگزارم که اين سئوال بسيار مهمّ را ميپرسيد. اين پرسش، اين پرسمان، بايد شکلدهندهي اصلي نسبت ما باشد با آثار و انديشههاي قديم، و من تاکيد و اضافه ميکنم ، همچنين با انديشهها و آثار امروزيمان، چون مسئله زمانِ تقويمي نيست بلکه زمان تاريخي است، و چه بسا «آثار و انديشههائي» که به زمان تقويمي امروز صادر ميشوند ولي به زمان تاريخي کهنتري تعلّق دارند، و برعکس. يکي از ويژگيهاي مدرنيّت همين ارجحيّت «اکنونِ معطوف به آينده» است، در مقابل پيشامدرن که «اکنون معطوف به گذشته، را ارج ميگذاشت. من هميشه، چه در نوشتههايم، چه در کلاسهايم، اصرار کردهام که علّت اين که من، ما، به سراغ گذشته ميرويم اين نيست که بخواهيم به گذشته برگرديم، يا اين کهياد بگيريم که با نياکانمان، به زبان آنها، و به شرط و شروط آنها، وارد گفتگو بشويم. کوشش ما اين است که گذشته را راضي بکنيم که به زبان ما و به شرط و شروطهاي ما با ما وارد مکالمه بشود. با توجّه به اين نکته، من فکر ميکنم که بهتر است که از عبارت «آثار و انديشههاي قديم» استفاده نکنيم. چون در حقيقت هميشه، و از پيش، آنچه ما داريم خوانشي است که «اکنون» از «گذشته» به دست ميدهد. يعني آن چيزي که ما فکر ميکنيم اصيل است در واقع هرگز اصيل نيست، بلکه خوانشي است که گرايش يا گرايشهائي، هميشه ذينفع، به عنوان خوانش اصيل عرضه کردهاند به شکلي که اين خوانش از اقتدار، از هژموني، برخوردار است. ما اغلب هژموني را با اصالت قاطي ميکنيم. من فکر ميکنم که خوانشِ عرفاني از حافظ چيزي نيست جز خوانش هژمونيک از حافظ، خوانشي که پشتوانهي اجتماعي و «سياسي» داشته است. خود اين ربط دادن حافظ به ايران يک خوانش جديد است، که کساني مثل تقي زاده، هژير، علي اصغر حکمت، فروغيها، در آن شرکت داشتهاند. بنابراين، من معتقد به آنم که بايد به خوانشهاي جديد و راديکال از حافظ، از تمامي ادبيّات، دست زد. اختلاف خوانشها، اختلاف روايتهاي گوناگون است از امروز، از فردا، نه اختلاف ميان اصيل و غيراصيل. گذشته به مثابه گذشته رفته است، و در دسترس «من» نيست. اگر ما با انگيزه و سازوکارهاي مدرن به سراغ ادبيّاتمان برويم و ياد بگيريم که آنها را به مکالمهاي جديد راضي بکنيم، آن وقت متنهاي قديمي ما هم ياد ميگيرند که مثل متنهاي قديمي اروپائي، اويد، هوراس، چاوسر، دانته، پترارک و شکسپير ـ باز هم بگويم؟ ـ با ما و براي ما حرف بزنند. به هر حال ما هم تمدّني داشتهايم، به نوع خودمان با پرسمان انسان، با پرسمانهاي بزرگ انساني، مواجه شدهايم. ادبيّات ما «گزارش» اين مواجههها هم هست. اين پرسمانها، پرسمانهاي وجودشناختي، با آمدن امروز تمام نميشوند. مگر ميشود ادبيّات ما به گونهاي با اين پرسمانها درگير نشده باشد؟ يعني ما موجوداتي بودهايم که در سطحي نازل، سطحي کمي بالاتر از دد و دام، هزارهها بر گردهي اين خاک زندگي کردهايم؟ مشکل از ما است که گذشتهي ما هنوز در قيد گذشته است و در قيد خوانشهاي سترون، چه ستايشانگيز و چه انتقادي. يکي، نسلي، گرايشي، خوانشي سترون به دست ميدهد، آن ديگري اين خوانش سترون را به تمامي تاريخ تعميم ميدهد، و يک تاريخ پيچيدهي انديشه و کوشش را رد و محکوم ميکند. ببينيد ما در زمانهي «خودزني» به سر ميبريم. تعداد کتابهائي که در اين سالها ما را به انواع جنايتها محکوم کردهاند، حتّي گفتهاند، خرد قرنها است در اين سرزمين از پويش باز مانده است، در اين سالها کم نبوده است. من فکر ميکنم ما ناتواني خود را در راضي کردن گذشته به ورود به مکالمهاي نو با ما به حساب ناتواني گذشته گذاشتهايم. ما حق نداريم ورشکستگي و جبن خوانشهاي موجود را به حساب مردمي بگذاريم که هميشه سري در ميان سرها داشتهاند و به گونهي خودشان در اينجا جهاني را گرداندهاند که نبايد در مورد دستاوردهايش در ميان اقرانش سرشکسته باشد. اين ما هستيم، مائي که امروز زندگي ميکند، که حرفي براي زدن نداريم. انگشتهاي انتقاد را به سوي خود برگردانيم. شايد اين سخن به نظرتان نقيضهگوئي برسد اما من فکر ميکنم که مسئوليت گذشته با ما است. اگر مدرن هستيم، اگر ميخواهيم جلو برويم بايد از اين جا، از اين قبول مسئوليّت شروع کنيم. صادقي: حافظ در روزگار جديد هم در زندگي مردم ايران بروز و ظهور دارد، مردم آن را ميخوانند و لذت ميبرند و درباره گفتههاي وي ميانديشند، اما يک موضوعي که ذهن مرا به خود مشغول ميکند اين است که اگر هنوز جنس مشکلات ما از جنس مشکلات زمان حافظ است پس گام چنداني به جلو بر نداشته ايم! چون او بر موضوعهايي دست ميگذارد که جامعه ايراني هنوز از آن رنج ميبرد، دروغ گويي، تزوير، فقدان مدارا، تعصب ورزي و... نمونههاي مشخصي هستند که بر ضرورت کار فرهنگي و توسعه فرهنگي هم ميافزايند. آيا اين گونه هم ميتوان نسبت حافظ با زمانه ما را مورد بررسي قرار داد؟ دكتر فردوسي: اين هم سئوال بسيار انديشمندانهاي است که ما را ميبرد به کنه مسئلهي «خواندن» در ايران. ما بايد روزي تاريخ خوانش حافظ را بنويسيم: اين که شکلهاي گوناگون «خواندن» حافظ، در يک زمان و درتاريخ چگونه بوده است. قدر مسلّم اين است که هيچ يک از شاعران ما آنچنان خوانده نميشود که حافظ. منظورم تنها بسآمد نيست. در اين ترديدي نيست که امروزه حافظ بيشتر از هر شاعر ديگري خوانده ميشود. منظورم وسعت و تنوّع خوانش حافظ است. در اين مورد، هيچ يک از شاعران ايراني به گرد حافظ نميرسد. من اصلاً تعجب نخواهم کرد اگر معلوم بشود که در اين مورد هيچ شاعري در هيچ زباني مثل حافظ پيدا نميشود. ما حافظ را به صورت فال ميخوانيم، به صورت ترانه و آواز. اين که حافظ به صورتهاي گوناگون خوانده ميشود، و با انگيزههاي گوناگون، موضوعي است که در همان زمان حافظ هم رايج بوده است. محمّد گلندام، که بايد نامش را در کنار علا مرندي با ستايش برد (براي اين که اين دو اوّلين کساني بودند که قدر حافظ را شناختند و کوشيدند تا از او «گزارشي» به دست بدهند)، در مقدمهي معروفش به ديوان اين مطلب را متذکر شده است؛ گفته است که شعر او «با موافق و مخالف به طنّازي درآويخته، و در مجلس خواص و عوام، و خلوتسراي دين و دولت، پادشاه و گدا، و عالم و عامي، بزمها ساخته و در هر مقامي شَغَبها آميخته و شورها انگيخته.» به نظر ميرسد که تمايل به اين بوده است که حافظ به مثابهي يک «متن باز» خوانده شود، تمايلي که همچنان پا برجا است. از آن طرف هميشه تمايل يا تمايلاتي وجود داشتهاند که همّتشان بر اين بوده است که اين متن را ببندند، که از تکثّر و شکوفائي خوانشهاي ممکن حافظ بکاهند. به نظر من مشکل اصلي در خوانش حافظ همين است که گرايش يا گرايشهاي ويژهاي سعي کردهاند که با تحميل يک خوانش محدود اين کثرت خوانشي را محدود کنند، يعني با اعمال يک هژموني در خوانش حافظ تا جاي ممکن از «باز بودن» آن بکاهند، چون اين باز بودن را، اين خوانشپذيري بينظير، را خطرناک مييافتهاند و مييابند. فرقي نميکند که اين کوششها چه انگيزهاي داشتهاند: ملّي، اخلاقي، يا مذهبي. گفتم از اين بابت حافظ بينظير است، و فکر نميکنم حرف گزافي ميزنم. هيچ يک از شاعران ما اين گونه تعبيرپذير نيست، اين گونه خوانشپذير. قبلاً هم گفتم، براي نمونه، مولوي را نميشود در تمامي کليدهائي خواند که حافظ را ميشود. مولوي يک عالم ـ عارف است، که البتّه هيچ از عظمت او به عنوان يک سراينده نميکاهد. ببينيد، و واقعاً معذرت ميخواهم که مجبورم به اين صراحت صحبت کنم، حافظ، با آن مفهوم رندش، با آن شکلي که غزلهايش را گفته است، با آن تکثّر روايتهايشان، که خود بهترين نمايش و اجراي رندي است، خواسته است ما را از اين فشار تاريخي براي محدود کردن خوانش نجات بدهد، مانع ما بشود که تکثّر حقيقت را ساده کنيم با انداختن اين همه سنگ سر راه اين تمايل خطرناک کاهشگرائي که روزگار ما را تباه ميکند. باور کنيد دارم ميکوشم تا عنان سخن از دستم نرود، امّا آيا فکر نميکنيد در فرهنگي که «...گرائي» هميشه مشکلاش بوده است، حافظ نکوشيده است که با رندش، با «رندانه گفتن ـ »اش، با متکثّر کردن روايتها و امکانات خوانش شعرش، مانع اين جبرِ در افتادنِ به محبس «... گرائي» بشود؟ خوانشي که او را «گرايشي» ميخواند، و ميخواهد؟ روي نکته بسيار درست، و متأسّفم بگويم دردناکي، انگشت ميگذاريد وقتي ميگوئيد، يا ميپرسيد، که آيا ما امروز حافظ را ميخوانيم چون تاريخ ما مثل سوزن يک گرامافون بر روي يک صفحهي خط خوردهي کهنه گير افتاده است؟ چه جوابي بدهم، چه جوابي ميتوانم بدهم؟ بله، به دور و برتان نگاه کنيد. اين تا حدي درست است که ما در يک تقويم زندگي ميکنيم بيآنکه در يک تاريخ معادلِ آن زندگي کنيم، که تاريخ و تقويم در ايران به شکل دردآلودي با هم قاطي شدهاند، و يکي از جنبههاي خلاصي ما از اين مخمصه همين تفکيک تقويم است از تاريخ، و بازگشت به تاريخ. معهذا تاريخ خوانش حافظ نشان ميدهد که خوانائي او به اين شباهتها محدود نميشود. حافظ فقط وقتي خوانده نميشود که ريا و تزوير و تعصّب و خشونت بر جهان سايه افکندهاند. بر عکس من فکر ميکنم حافظ شاعر تجربهها، و خواهشهاي معاشرت، خوشي، و مهرباني هم هست، شاعرترين سرايندهي زيستجهان ايراني، زيستجهاني که بزم و باغ نمادهاي آنند، دورترين مکانها، زمانها، و جامعهشناسيها، از رزم، از خشونت، از استکبار، از تعصّب، از بيمروّتي، از خشکمغزي ـ بازهم بگويم؟ اين درست است که ما حافظ را وقتي ميخوانيم که تاريکي سرد و نموري بر جهان مستولي ميشود. امّا اين تنها وقت نيست. ما حافظ را در آفتابيترين لحظههاي حياتمان نيز ميخوانيم: وقتي عاشقيم، وقتي سرحاليم، وقتي در جمع يارانيم. ما، مثل من و دانشجويانم، حافظ را ميخوانيم تا ما را دوباره به حيات و به زيبائي و اميدناکي ذاتياش متعهّد کند. ببينيد حافظ شاعر تمامي لحظههاي ما است. صادقي: جنابعالي در خارج از ايران زندگي ميکنيد، هم با جامعه ايرانيان در ارتباط هستيد و هم با دانشگاهيان و پژوهشگران ايراني، ميخواستم بدانم توجه به فرهنگ و تمدن ريشه دار ايران در ميان ايرانيان خارج از کشور تا چه اندازه است؟ بويژه پيوند نوجوانان و جوانان ايراني را با فرهنگ و تمدن ايران چگونه ميبينيد؟ دكتر فردوسي: خوشحالم که با اين پرسش به من فرصت ميدهيد کمي هم از ايرانياني صحبت کنم که از موهبت زندگاني در سرزمين مادريشان برخوردار نيستند. يکي از موضوعاتي که موجب خوشحالي من است، و پيشتر با عنوان «ابتلاي ملّي» از آن ياد کردم همين وابستگي ايرانيان است به وطنشان. اين به راستي در ميان مهاجران سرزمينهاي ديگر کمياب است، اين تعلّقي که ايرانيها و ايرانيتبارها به ايران دارند، از هر مسلک و مذهبي، هر مرام و عقيدهاي. اين ابتلا، اين عشق به راستي قابل تحسين است، به خصوص وقتي توجّه کنيم که امري است کاملاً خودجوش، غير «گرايشي». به نظر من خارج از کشور اکنون جائي است که انديشه، خيال و سيماي ايران دارد خود را در هزاران تجربهي روزانه، در مدرسههاي غيرانتفاعي روزهاي تعطيل، در برگزاري اعياد و مراسم، در اين احساس شورانگيز که موفقيّت ايراني در همه جاي جهان موجب سربلندي ايران است، در مخالفت با هرگونه تجاوز به ايران، در پاسداري از نام ايران و نام خليج فارس... متجسم ميکند. ايران هميشهيک وجه «افلاطوني» داشته است، امري بوده است همواره متعلّق به عالم صور متعالي، به خيال، فراخاکي. اين ايران در اينجا هم با ما است. codex21x page24 |
PDF صفحات روزنامه
Ettelaat International



آدرس: تهران. بلوار ميرداماد - خيابان نفت جنوبي
تلفن : 29999
22258022 : فاكس
Ettelaat Newspaper
Tehran Mirdamad Boulvard
Tel : 009821 29999
Fax : 009821 29999
email: ettelaat@ettelaat.com






































84 سال حضور مستمر در صحنه اطلاع رساني کشور




PDF صفحات نيازمنديها
PDF صفحات ضميمه


